تبليغاتX
خط فاصله

خط فاصله

گزیده اشعار نویسنده

دو غزل کوتاه وقدیمی:

 

پروانه های سوخته تا پر کشیدند

بیچاره ها این داغ را از سرکشیدند

دل گرمی خورشید دیگر آسمان نیست

تصویر آن را سرد و ناباور کشیدند

شاید مقصر لحظه های بی کسی بود

تنهایی ات را بی در وپیکر کشیدند

این باد تصویر  تو را از یادشان برد

هر گل که روزی خوار شد پرپر کشیدند

هر چند بعد از توکه به من پشت کردی

دیوار  را  پشت  و پناه  در کشیدند

 

***********

 

گفتی برو از شهر من تبعید لازم نیست

این حرف را کمتر بزن تاکید لازم نیست

حالا کسی از انتهای عشق می بارد

باور بکن یک آسمان تهدید لازم نیست

روزی که غرق چشم های خیس من بودی

فهمیده بودم عاشقی تایید لازم نیست

می خواستی باز اشتباهت را بپوشانی

دیگر نگاهم از تو هم چرخید... لازم نیست

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت12:11توسط فاطمه اخوان | |

آفتاب خیال تابستان را 

راحت کرده بود

به اندازه ای که روزی هزار اسب بخار

از چشم هایم آتش می بارید

و تو فولادی که آب دیده می شدی

حالا آنقدر سردم

که تنها باد برایم دست تکان می دهد

غروب حس غم انگیزی ست

که گاهی به خورشید دست می دهد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت10:28توسط فاطمه اخوان | |

عزیزم!

تنهایی زبان ساده ای دارد

بی هیچ گرایشی

نه با زبان اشک

نه با زبان حرف های نگفته

زخم های نورسیده در سکوت

                               سکوت

                                     کافی نیست

تنهاییت را به زبان محاوره گفتگو کن

بگو

بگو که تنهام

تو این روزای بی خاصیت بی رنگ

بی بو

روزای بی خاطره ی بی پنجره

گوش تا گوش

صداتو از بیخ ببر

....................

اتفاقی در صدایم نیست

دست هایم هنوز بکارت تابستان را حس می کند

تشنگی

آه تشنگی

ابر های فاصله را بیدار می کند

باید ببارم از امروز تا...

سرما به استخوان که می رسد

پیراهنت را سپید می کند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت9:39توسط فاطمه اخوان | |

 

انتظار

انتظار

انتظار

ايستگاهي خالي از سكنه

برهوتي از ميانم مي گذرد

 

 

 نيمه هاي راه بود كه آمدي

آمدي

چراغي در چشم

برهوتي از ميانم مي گذرد

نگاه كن

اي طلوع نخستين

مي خواهم

          روشن تر ببوسمت

 

***************

 

 ...و شب دراز كشيد

بر بال هاي صامت پرنده اي كه

                           شب را سكوت كرد

                           بي هيچ روزنه اي

كه سكوت را در شكافي عميق

                               فرو مي برد

                            بي هيچ روزنه اي

  و شب دراز كشيد

لا به لاي زمان

و شب سكوت كرد

بر بال هاي صامت پرنده اي

كه خواب ابر ها را به هم مي زد

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت23:52توسط فاطمه اخوان | |

سنگی در دهانه ی رود

                     دندان های کوه ترک بر می داشت

مردی می آمد

             سوار بر بادی که

                         سنگ ها را جا به جا می کرد

حالا زنی

            لا به لای چین های دامنش

قمار می کند

 با دست هایی خالی تر از همیشه

سوار بر بادی که...

 

 

****

و یک سپید قدیمی

به خودم

به من

که چشمانش تنها سیاه پوش من است

 

بادها را ورق بزن

آینه در آینه

              آه بکش آه

            این انتهای با تو بودنست

از هر طرف که می روم

                              به خودم می رسم

به من

             که چشمانش سیاه پوش من است

در بغض حنجره

               مسدود می شوم

و ابرهای عقیم

  در چشم های آبستنم

                      این انتهای با تو بودنست

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت1:13توسط فاطمه اخوان | |

يك كار قديمي :

 

بغض باراني شب يكسره هق هق مي كرد

ابر در بستر بيماري خود دق مي كرد

 

آسمان دست در آغوش خدا سرگردان

گله مي كرد كه مهتاب مرا برگردان

 

ابرها آب شدند از سر عشق افتادند

باز انگار به بي تابي خود معتادند

 

تب در آرامش طوفاني شب مي بارد

درد از پشت پريشاني شب مي بارد

 

*

آسمان صاعقه را از سر خود وا مي كرد

ماه آن گمشده اي بود كه پيدا مي كرد

 

ماه در هاله اي از اشك فرو ريخته بود

و زمين خسته و خاموش تماشا مي كرد

 

با سياهي شب مرده مدارا تا كي؟

بعد از اين خواب پريشان شده حاشا مي كرد

 

*

صبح در باز دم آينه ها آهي نيست

باز برخيز كه جز رفتن شب راهي نيست

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت12:19توسط فاطمه اخوان | |

به کوثر عزیزم

که هر روز عشق به دیدنش می آید

و به همسرش

 

ای دوست !

دلت را پیوند بزن

به بند بند دلی که هر روز

دامنت را پر می کند از عطر

"دوستت دارم"

پیراهنت را به علامت صلح بالا بیاور

پیراهنی از یاس های سپید

عشق

هر روز به دیدنت می آید

عینک آفتابیت را بردار

خورشید روشنتر از همیشه می تابد...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت10:58توسط فاطمه اخوان |

بزن به روشني هر ستاره فالم را

منم كه خواب ندارم، نپرس حالم را

 

هزار سال پياپي هزاردل تنگ است

به هركجا بروم آسمان همين رنگ است

 

دلم گرفته زمين را پراز ستاره كنيد

براي دختر خورشيد استخاره كنيد

 

شهاب سنگ دلش را به آسمان بدهم

دوباره وسعت شب را به او نشان بدهم

 

ويا به هييت يك ابر، ابر باراني

تمام بركت خودرا به اين و آن بدهم

 

كسوف مي كنم اي ماه، آسمان تنگ است

چگونه فرصت خود را به ديگران بدهم؟!

 

هزار سال پياپي هزار سينه ي سرخ

شكسته عكس تودر چشم آبگينه ي سرخ

 

دلم گرفته زمين را پراز ستاره كنيد

براي دختر خورشيد استخاره كنيد

 

هنوز هم كه هنوزاست بي خبر ماندم

براي ديدنت اي دوست پشت در ماندم

 

 

****

                                                                                                                                                                                                                                                    

امان اي دل، همين دل جاده خواهد شد

كه مرواريد، صيقل داده خواهد شد

 

تمام اشك هايت را ببار اي عشق

مسيح از چشم هايت زاده خواهد شد

 

الا  يا  ايها  الساقي  دلم  را برد

تو مي گفتي كه مشكل ساده خواهد شد

 

نماز درد را با عشق مي خوانيم

خدا در اين نبرد آماده خواهد شد

 

براي دردهاي تو زمين تنگ است

شبي هفت آسمان سجاده خواهد شد

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت0:47توسط فاطمه اخوان | |

آتيش بازيمون تو تابستون مبارك بود خزونمون مبارك بود با همه ي خشك شدنا و زرد شدناش لمس دستاي يخي تو زمستون مبارك بود بهارمونم مبارك بهارتونم مبارك

طبيعت هم مث ما آدماس يه روز سبزه يه روز زرده يه روز داغه يه روز سرده اينم فصل مشترك ما با طبيعته ، مهم اينه كه اگه زرد ميشيم اميد هست كه يه روز دوباره سبز بشيم قد بكشيم اونقد كه از سقف آسمونم رد كنيم كه ترك بخوره

 

 

آه اي درختي كه زمين

خاك پايت بود

هر بار كه آسمان ترك مي خورد

بساط موي سپيدم را پهن مي كردم

و توعريان تر مي شدي

در آغوش ابرهايي كه سايه به سايه تعقيبت مي كنند

اين ايستگاه چندم است

كه از خواب مي پرم؟

خودم را پشت سر گذاشته ام 

جا مانده ام

در ايستگاهي كه....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت21:23توسط فاطمه اخوان | |

گوش ماهی ها پر است

                              از حرف هایی که باد هواست....

---------------------------

کدام پرنده سکوتم را خواهد شنید؟

می خواهم فریاد بزنم

تا رها شود

پرنده ای که بال هایش در گلویم آتش گرفته است

هنوز باد شعله ورم می کند

و سایه ها بی تفاوت از کنارم می گذرند

این طور که می گذرد

آب از آب تکان نمی خورد

*

پشت به باد ایستاده ام

سکوت دیوانه وار آرامم می کند

چون جزیره ای که از هر طرف به آب ختم می شود.

 

 

ای باد بی قرار مرا  با  خودت  ببر

تا ساحلی که...آب گرفته است پشت سر

دریا دلش گرفت  که  بالا  بیاورد

از موج های تشنه ی چشمان خیره سر

نعش تمام گمشدگان زیر آب را

این ماهیان مست همیشه خراب را

تقویم چشم های مرا سرخ تر بکش

حالا دلم به یاد تو خورده شراب را

با اشک های من که به لبخند می رسد

این بار بی ثمر به سمرقند می رسد

هر چند شکل رودبه دریا رسیده ام

تا هفت پشت من به دماوند می رسد

*

با سطر سطر خونی ساطورها نوشت

از بند های آخر این روزهای زشت

پاییز  سرگذشت  مرا دور می کند

تا یک هزاروسیصد و ...تسلیم سرنوشت

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت10:42توسط فاطمه اخوان | |